زندگی نامه ی شاهرخ خان
با عرض سلام خدمت دوستداران شاهرخ خان

میدونم که همتون درباره ی شاهرخ خان چیزهای زیادی میدونین اما من همه روتوی اینجا قرار دادم واز سایتهای خارجی و ایرانی و مجلات استفاده کردم . امیدوارمکه بدردتون بخوره .

 

 

بیوگرافی پدر و مادر شاهرخ خان

پدر شاهرخ خان «میر تاج محمد» ، مرد جذاب و بسیار فهمیده و دانایی بود . او شش فوت قد داشت و با موهایی قهوه ای و چشمانی خاکستری ، مرد جذابی به شمار می آمد . تاج محمد از قوم پاتان بود و بعد از اتمام تحصیلات خود در دبیرستان در دانشگاه در رشته ی حقوق درس خوانده و فارغ التحصیل شده بود . علاوه بر آن به شش زبان تسلط کامل داشت ؛ فارسی ، سانسکریت ، پشتو ، پنجابی ، هندی و انگلیسی . او در تمام زندگیش بر روی پاهای خود ایستاده و با راده ی خودش از پاکستان (زادگاهش ) به هندوستان آمد و بعد از گرفتن مدرکش در رشته ی حقوق قصد داشت تا کار خود را آغاز کند . اما در آن زمان اصول و عقایدی وجود داشت که به خاطر هندی الاصل نبودن او اجازه ی کار را دراین رشته به او داده نشد . زمانی بود که " عبدل غفار خان " برای آزادی بر ضد مولانا " عبدل کلام آزاد " می جنگید . در همین زمان بود که پدر شاهرخ خان برای گذراندن زندگیش کارهای متفاوتی را تجربه کرد ، او مدتی اسباب و اثاثیه خانه می فروخت و بعد از مدتی به کارهای حمل و نقل و ترابری پرداخت و بعدها نیز مدت ها در کار اداره رستوران و هتل بود .او که نمیتوانست این بی عدالتی ها را تحمل کند سعی کرد وضعیت موجود را تغییر دهد و به مقابله با آن پرداخت . در همین زمان برادر او " غلام محمد " نیز که همراه او در کارهای سیاسی شرکت می کرد به زندان افتاد ، در این زمان ، سال 1947، میر محمد در " راجندراناگار" زندگی میکرد .

میر محمد در سال 1947و بعد از جدایی هند از پاکستان به هندوستان آمد و با یک دختر حیدر آبادی « لطیف فاطیما » ازدواج کرد .    مادر شاهرخ خان  در یک دفتر درجه یک قضایی مددکار اجتماعی بود . او در آکسفورد تحصیل کرده بود و جزء اولین و معدود زنان مسلمان هندی بود که تا این حد به موفقیت رسیده بود  پیشرفت کرده بود
او برای دوره ی طولانی دستیار قاضی بود و به بزهکاری نوجوانان رسیدگی می کرد و رد موسسات خیریه یکی از اعضای اصلی بود . او ده سال از میر محمد کوچکتر بود و ماجرای آشنایی و ازدواج آنها عجیب و جالب بود .

فاطیما به همراه خانواده اش به خاطر شغل پدرش به دهلی نو آمدند . یک روز فاطیما دچار حادثه ی رانندگی وحشتناکی شده و به شدت صدمه می بیند ، درهمان زمان میر محمد به همراه دوستش نوازشاه از آنجا عبور می کرده و متوجه ماجرا میشود . ماشین واژگون شده بود اما آنها سعی میکنند تا دختری که در آن بوده را نجات دهند و بعد از بیرون آوردن او را به بیمارستان میرسانند . دختر به خون احتیاج داشته و میر محمد که گروه خونیش با او یکی بوده ، داوطلب میشود و ازاین جا قصه ی آشنا یی و عشق آنها آغاز میشود .

او به همراه فاطیما به بنگلور زادگاه او میروند و در آنجا مادر فاطیما دچار حمله ی قلبی میشود و به خون احتیاج پیدا میکند و میر محمد که گروه خونیش با او نیز یکسان بوده این بار هم به کمک آنها میرسد .بعد از بازگشت به دهلی فاطیما و خانواده اش نمیتوانند باور کنند که این همه حادثه در این چند ماه برایشان پیش آمده و در تمام آنها میر محمد بوده که به کمکشان رسیده است .با این حال پدر فاطیما از صمیمیت آن دو چندان راضی نبوده و به خاطر خانواده میر محمد رضایت چندانی به رابطه آنها نداشته و تصمیم داشته دخترش با یک بازیکن معروف کریکت ازدواج کند اما فاطیما و میرمحمد به یکدیگر علاقه مند شده و به دوراز چشم خانواده فاطیما با همدیگر ملاقات می کردند . از این ماجرا مدتی  می گذرد و نوازشاه روزی دراین مورد به طور جدی با پدر فاطیما صحبت میکند و بعد از مدتی خانواده ی او رضایت داده و آنها ازدواج میکنند . بعد از مدتی آنها صاحب فرزند دختری به نام شهناز (خواهر شاهرخ خان ) میشوند وبعد از مدتی یعنی در 2 نوامبر سال 1965 شاهرخ دردهلی نو به دنیا آمد که شش سال از خواهرش شهناز کوچکتر بود .

شاهرخ خان در باره ی خواهرش این گونه بیان میکند :

« والدینم بین من و شهناز خواهرم هیچ فرقی نمی گذاشتند اگرچه احساس می کردم که شهناز به پدر و مادرم نزدیکتر بود چون به هر حال شش سال از من بزرگتر  و بچه اول  بود . خواهرم شهناز خیلی ساده و شیرین است . در عین حال خیلی لوس و نازنازی  بار آمده است .  با این وجود  خیلی دوستش دارم . هرچه باشد او بزرگترین فرزند خانه بود و زیر سایه ی او بزرگ شدم .  من با دیده احترام به او نگاه می کنم .
شهناز در حال حاضر خیلی ساکت و آرام است ، بعد از فوت پدر و مادرم این طور شد و با من ماند .
او یک دختر تحصیلکرده است ، دوره های مدیریت را گذرانده و سابقا به عنوان مدیر برای شرکت یادمان ایندرا گاندی  کار می کرد .  همینطور فوق لیسانساش را در روانشناسی گرفته است . مرگ پدر و مادرمان بی اندازه روی او تاثیر گذاشت . من جوان تر بودم و بنابراین فکر می کنم زود تر از حالت مرگ پدرم بیرون آمدم . به هر حال او نبود پدرمان و مرگ مادرمان را پذیرفت و بخاطر آن دوران سختی را گذراند .
او تنها رشته ی ارتباطی ام با والدین ام است . من پدر و مادرم را در وجود او می بینم . همیشه به او می گویم :" تو عین  مامان هستی ! " حتی وقتی که آماده ی خشم است . »

  

دوران مدرسه و کالج شاهرخ خان

مدرسه ی شاهرخ خان دقیقا در کنار خانه اشان قرار داشت ، تحصیلات متوسطه ی خود را در دبیرستان کلمبیا که خیلی دبیرستان منظم و دقیق و یكی از مدرسه‌های رده بالای دهلی بود ، شروع کرد . توصیف این دوران از زبان خود شاهرخ خان :

«روز اول مدرسه دقیقا یادمه كه خانمی به اسم ″بالا″ با من مصاحبه كرد و ازم پرسید شغل پدرم چیه. اون زمان پدرم در كار حمل و نقل بود و مدام با ماشین و كامیون و... كار می‌كرد و یك شركت حمل و نقل داشت. منم اینقدر می‌دونستم كه هر كسی با وسایل حمل و نقل سر و كار داشته باشه، راننده ‌است و برای همین گفتم پدرم راننده‌ است!
برای رفتارمون و نمره‌های امتحانی‌مون بهمون ستاره‌های سیاه و طلایی می‌دادند. اگه پنج ستاره سیاه می‌گرفتیم توسط خانم معلم تنبیه می‌شدیم! از اون‌جا كه من بچه شیطونی بودم خیلی تنبیه شدم! دلم می‌خواست چنین تنبیهاتی الانم برام وجود داشت! وقتی به گذشته نگاه می‌كنم می‌بینیم چیزی كه اون موقع تنبیه به چشم می‌اومد، خیلی هم مفید بود! در كل، روزهای مدرسه‌ام خیلی خوب بود. خیلی تنبیه می‌شدم و خیلی هم مجبورم می‌كردن كنار تخته سیاه بایستم . در مدرسه، فوتبال رو خیلی دوست داشتم. الكترونیك درس مورد علاقه‌ام بود و همیشه هم بیشترین نمره رو در این درس می‌گرفتم. توی ریاضی خیلی ضعیف بودم و حتی هنوزم با اعداد مشكل دارم! تا حدی كه وقتی كسی بهم شماره تلفنی رو می‌ده باید چندین بار بپرسم و برام تكرار كنن تا بتونم روی كاغذ بنویسمش!

در كالج هم فوتبال، كریكت و هاكی رو ادامه دادم. در حالی كه دلم می‌خواست در ورزش جدی كار كنم ولی مشكل كمرم و درد زانوهام بهم اجازه نمی‌داد و این زمانی بود كه اولین سریال‌های تلویزیونیم، فاوجی و دیل دریا رو بازی كردم. درسم رو برای فوق‌لیسانس رشته ارتباطات در مركز علمی جامیا میلیا اسلامیا ادامه دادم كه در مورد فیلمسازی و روزنامه‌نگاری بود. سال اول رو خیلی خوب تموم كردم و خیلی هم در اون رشته موفق بودم چون همیشه عاشق ساختن فیلم‌های تبلیغاتی بودم اما مدیر كالج از این‌كه به جز كالج كارهای متفرقه زیادی هم می‌كردم خوشش نیومد، یه روز بهم گفت چون غیبت زیاد داشتم نمی‌تونم در امتحانات پایان ترم شركت كنم. حضور غیاب سر كلاس مسئله بزرگی نبود چون من به جاش پروژه‌های اضافی به دانشگاه تحویل داده بودم. من هم تصمیم گرفتم از اون كالج بیرون بیام و فیلمسازی رو در حد حرفه‌ای یاد بگیرم و فقط وقتی به اون كالج برگردم كه ازم دعوت كنن به عنوان استاد مهمان براشون كلاس فیلمسازی بذارم ! »

 

وفات پدر و مادر شاهرخ خان

پدر شاهرخ خان به مدت هشت ماه بود که سرطان داشت . فاطیما مادر شاهرخ خان به طور شبانه روز کار میکرد تا بتواند هزینه داروی پدر شاهرخ خان را فراهم کند . یک تزریق حدود 5000 روپیه هزینه بر میداشت و ظرف ده روز باید هزینه ی 23 تزریق را فراهم میکرد و بالاخره میر تاج محمد در سال 1981 دار فانی را وداع گفت .

فاطیما بعد از مرگ میر تاج محمد به سختی کار میکرد و تمام وسایلهایی که شاهرخ احتیاج داشت فراهم میکرد . فاطیما هیچ گاه شاهرخ را اجبار به انجام کاری نمیکرد و این شاهرخ بود که خود برای خود تصمیم میگرفت .

در سال 1991 فاطیما بسیار مریض شد و مانند میرتاج محمد خونش عفونی شده بود و درهمین سال فوت کرد . شاهرخ خان درباره ی دردناکترین لحظه ی زندگیش میگوید : « دردناک ترین لحظه زندگیم زمانی بود که مادرم در آغوش من مرد . او داشت خوب می شد اما ناگهان مرد . خیلی دردناک بود .اولین باری که من رو به خدا کردم و دعا کردم زمانی بود که او در حال مرگ افتاده بود . من هرگز  تا آن روز  نماز نخوانده بودم . خانواده ی ما اینطور بودند . یک خانواده ی مسلمان که هرگز تو را مجبور به نماز خواندن نمی کردند و آن اولین با ر بود که من واقعا دعا کردم ولی او همان موقع مرد . » 

 

آشنایی شاهرخ خان با گوری و ازدواج آن دو

در این مورد باید از زبان گوری همسر شاهرخ خان بشنویم : « براي اولين بار، با هم در يك جشن تولد آشنا شديم . او با سر و وضعي عجيب به مجلس جشن آمده بود و همين امر باعث شد ناخودآگاه توجهم به او جلب شود .معمولا چون در اينگونه مراسم اكثر ميهمانها دختر و پسر هستند همه سعي مي كنند با بهترين و شيك ترين سر و وضع شركت كنند اما شاهرخ بدترين وضع را داشت . او خيلي مسخره به نظر مي رسيد .يك پسر لاغر و سياه با موهايي مثل خرس و بلوزي قرمز و شلواري سورمه يي رنگ. اول فكر كردم از نظر اخلاق مشكل دارد . ولي وقتي به حركاتش دقت كردم فهميدم از تمام پسرهاي حاضر در جمع باهوش تر است . من محو سرو وضع عجيب او شده بودم و وقتي به خودم آمدم فهميدم او هم متوجه من شده است. البته بعدها فهميدم او هم از مدل موي من تعجب كرده است . بعد از آن شب چند بار همديگررا در دانشگاه ديديم و فهميدم او هم در دانشگاه ما درس مي خواند و ديدارهاي تصادفي ما كه بعدا معلوم شد همه اش نقشه خود شاهرخ بوده ، آنقدر تكرار شد كه احساس كردم به آن خرس عجيب علاقه مند شدم .»

پدر و مادر گوری با ازدواج آن دو مخالف بودند و حتی مادرش تهدید کرده بود که خودکشی میکند . یک بار شاهرخ باقیافه ای جدید به تولد گوری میرود و اسمی را به کار میبرد که در فیلم فاوجی صدا میکردند . ولی وقتی شاهرخ را شناختند جهنمی به پا شد .

گوری همیشه به شاهرخ خان میگفت : « شاهرخ تو مامان بابای منو نمی‌شناسی... تو خیلی همه چیزو ساده می‌گیری! » وقتی که گوری و شاهرخ خان تصمیم گرفتند که ازدواج کنند ، قبلش از خانه ی خاله ی گوری به پدر و مادر گوری زنگ زدند و گفتند که ما با هم ازدواج کردیم .  پدر و مادر گوری خیلی عصبانی شدند و وضع خانه اشان حسابی به هم ریخت .

شاهرخ درباره ی مخالفت ازدواجشان میگوید : « می‌تونم احساس پدر مادر گوری رو درك كنم، اونا یه خونواده 15 نفری سفت و سخت پنجابی بودن كه گوری جوان‌ترین‌شون بود. تصور كنین كه اون بگه می‌خواد با یه پسر با یه دین دیگه، با یه فرهنگ و رفتار دیگه با یه شغل متفاوت ازدواج كنه... هیچ نقطه مثبتی برای من نبود. اونا رو سرزنش نمی‌كنم. اونا حتما فكر می‌كردن می‌تونن شوهر خیلی بهتری برای دخترشون پیدا كنن. ما هیچ وقت نمی‌خواستیم كاری برخلاف خواسته خونواده‌هامون بكنیم. فكر فرار حتی یه بارم هم به سرمون نزد اما مطمئن بودیم كه حتما با هم عروسی می‌كنیم... » 

وبالاخره گوری و شاهرخ خان در 25 نوامبر 1991 ازدواج کردند و حاصل این ازدواج دو فرزند با نامهاي: آريان ( متولد ۱۲ نوامبر۱۹۹۷ - (سوهانا ( متولد ۲۳ می ۲۰۰۰ ) مي باشد .

شاهرخ خان درباره ی فرزندانش این گونه بیان میکند : « در مورد بچه‌هام، دلم می‌خواد پسرم تا 16 سالگی حسابی شر و شلوغ باشه كه بتونه بعد از اون پسر خوبی باشه! موقع به دنیا اومدن «آریان»، حال گوری خیلی بد شد. زایمانش خیلی خطرناك بود. اون موقع من فقط می‌خواستم گوری سالم بمونه، اجازه هم دادم اگه خیلی وضع وخیم شد اول گوری رو نجات بدن... ولی الان همه چیز آریان... آریان... آریان...!!
درباره دخترم هم همه عشقی كه توی وجودم هست رو بهش می‌‌دم... با وجود این‌كه همسرم فكر می‌كنه من دیوونه‌ام دلم می‌خواد با دخترم رفیق و صمیمی باشم. پدر و مادر من بهترین دوستان من بودن، به همین ترتیب منم می‌خوام صمیمی‌ترین دوست بچه‌هام باشم... من به گوری احترام می‌ذارم برای این‌كه اون یه زنه و مادر بچه‌هام. دوستش دارم چون خیلی صادقه و تكمیل‌كننده منه. اون بهم یاد داد چه‌طور توی زندگیم سیاست داشته باشم! اون همیشه بهم می‌گه كه خیلی چیزهایی رو می‌گم كه نباید بگم، اون ثابت‌ترین و محكم‌ترین عامل توی زندگی منه و به خاطر موقعیت و یافته‌هام نیست كه اون به من احترام می‌ذاره یا دوستم داره، اون منو دوست داره به خاطر این‌كه من می‌خندونمش! نمی‌دونم... من اونو می‌خندونم؟... »

 

 

 

 



رفتار شاهرخ خان با آرین و سوهانا

در این باره گوری میگوید : « من هميشه به شاهرخ گفته ام تو بچه ها را خيلي لوس مي كني شاهرخ پدر و مادر خوبي داشت .آنها براي وي صميمي ترين دوست بودند . با آنكه وضع مالي چندان مناسبي نداشته اند و حتي بعد از مرگ پدرش ، به سختي زندگي مي كردند ولي با تمام عشقشان به بچه هايشان كمك مي كردند.شاهرخ توسط همان پدر و مادر بزرگ شده و عجيب نيست كه يك پدر نونه باشد من دوست دارم آرين متكي به خودش باشد و جدا از ثروت شاهرخ ، خودش استقلال داشته باشد ، اما شاهرخ اين فكرم را قبول ندارد و مي گويد كه خودش سختي زيادي كشيده و اجازه نمي دهد آرين لحظه اي سختي بكشد.شاهرخ با بچه ها طوري بازي مي كند كه من فكر مي كنم او يك كودك است به نظر من شاهرخ يك كودك بزرگ است با قلبي مهربان او عاشق زندگي است ، به خاطر همين خيلي ها سعي مي كنند او را از زندگيش جدا كنند . همچنين با وجود شانزده مستخدم و خدمتكار در خانه،شاهرخ ترجيح مي دهد خودش كارهاي آرين و سوهانا را انجام دهد او با گرفتن معلم سر خانه مخالف است چون دوست دارد خودش خواندن و نوشتن را به بچه هايش ياد دهد.بچه ها با او  راحت ترند تا من .

براي فيلمبرداري فيلم موهونا من و شاهرخ مجبور بوديم مدت 2 ماه از خانه دور باشيم اما شاهرخ مدام با خانه در تماس بود او به بچه ها خيلي اهميت مي دهد و وقتي سر فيلمبرداري، موبايلش زنگ مي زد ، فيلمبرداري را قطع مي كرد و مدتي طولاني با بچه ها تلفني حرف مي زند و بقيه اعضا گروه مجبور بودند منتظر بمانند تا تلفن او تمام شود گاهي من به زور تلفن را از او مي گرفتنم. شاهرخ يك خط موبايل مخصوص آرين ،سوهانا و من دارد كه تحت هيچ شرايطي آن را خاموش نمي كند.او هميشه بهترينها را براي ما مي خواهد و وسايل بازي بچه ها جزو مدرنترين وسايلي هستند كه به بازار مي آيند و شاهرخ آنها را از سراسر دنيا جمع مي كند تا بچه هايمان خوشحال شوند. او بيشترين وقتش را صرف صحبت و بازي با بچه ها ميكند. »

 

سه خصوصيت از بهترين خصوصيات برجسته شاهرخ

او بي اندازه مهربان و به طرز وحشتناكي دست و دلباز است.او دل بزرگي دارد و اهل كينه توزي نيست ،با اين حال گاهي آنقدر لجباز مي شود كه آدم را به شك مي اندازد .همچنين به نظم خيلي اهميت مي دهد و همه چيز را منظم مي خواهد .ديگر اينكه هرگز دروغ نمي گويد .مخصوصا در مورد احساساتش ،چون از متقلب بودن بيزار است و در گروه مرداني است كه خيانت كردن را ياد نگرفته اند و در عشق ،كار ديگري جز محبت كردن بلد نيست.

 

علاقه مندیهای شاهرخ خان

بعد از آشنايي با كاجول و صميمي شدن با او ياد گرفت كه با كتاب دوست باشد .چون كاجول عاشق كتاب خواندن است و شاهرخ خان را هم وادار كرد تا كتاب بخواند و حالا مطالعه كردن يكي از كارهاي مورد علاقه او شده. شاهرخ خان حافظه اي فوق العاده قوي دارد و در دانشگاه همه او را به عنوان مغز كالج مي شناختند . او هركتابي را يك بار بيشتر نمي خواند ،ولي بعد از مدتها مي تواند جزء به جزء  آن را تعريف كند . او بهترين زمان مطالعه را شبها مي داند چون در 24 ساعت بيشتر از چهار ،پنج ساعت نمي خوابد و اين عادت از كودكي با او بوده .معمولا شبها يي كه بيدار مي ماند روي تراس خانه اشان ، تا دير وقت مطالعه مي كند . علاوه بر اين عاشق ورزش و بازي است و معمولا در حال كشتي گرفتن با آرين يا خاله بازي كردن با سوهانا يا تماشاي كارتون است .او اين كارها را اصلا بد نمي داند و از آنها لذت مي برد .در حياط خانه اشان ، وسايل هر گونه ورزش پيدا مي شود ،از بيليارد گرفته تا ميز تنيس ، كريكت ، و توپ فوتبال و حتي تخته فلزي . شاهرخ خان از انجام حركات رزمي خوشش نمي آيد ، ولي در فوتبال ،كريكت ،واليبال و شطرنج هيچ رقيبي ندارد .براي او،بعد از صرف شام بهترين زمان براي ورزش كردن است .

 

 بدترین عادتها ی شاهرخ خان

در این باره باید از زبان گوری بشنویم : « خيلي ولخرج است، او درآمد هنگفتي دارد ولي در زندگي به تنها چيزي كه اهميت نمي دهد پول است . هر كسي از او طلب هر مبلغي بكند ، سريع آن پول را مي دهد . خانه ما پناهگاه نيازمندان مالي دنياست هر كسي مي خواهد فيلم بسازد ،خانه بخرد،دختر شوهر بدهد و ......به خانه ما مي آيد . من با اين كار او مخالف نيستم و حتي به قلب مهربان او افتخار مي كنم.اما گاهي آنقدر در كمك كردن اسراف مي كند كه مرا به وحشت مي اندازد .

يكي از عادتهايش هم بدخوابي اوست . شاهرخ دشمن خواب است و مدام در حال اين طرف و آن طرف رفتن ، و با اين عادت بدش ، بچه ها را هم خراب مي كند ، چون آنها هم به خاطر شاهرخ تا دير وقت بيدار مي مانند . شب براي او بهترين ساعات زندگي است. او در شب آرامش دارد ، چون همه خوابند و مي تواند بدون هيچ مزاحمتي آن طور كه دلش مي خواهد زندگي كند . با وجود طرفداران و دوستان و كارهاي زيادي كه در طول روز او را احاطه مي كنند ،فقط شب براي او مي ماند . به همين خاطر دلش نمي خواهد آن را در خواب هدر بدهد . بيدار مي ماند و هر كاري مي كند . ورزش ، مطالعه ، حمام ، بازي با كامپيوتر ، آشپزي و درد دل كردن ، او عاشق اين است كه شب در كنار هم بنشينيم و دور از هياهو با هم درددل كنيم و درباره آينده حرف بزنيم .اما گاهي بي خوابي او جدا درد سر ساز مي شود . يكي ديگر از عادتهاي بدش اين است كه عادت دارد مدت طولاني در حمام بماند . او در حمام كتاب مي خواند و گاهي مي خوابد ! و همچنين صحبتهاي طولاني با تلفن ، دو چيز شاهرخ مال او نيست يكي قلبش و ديگري تلفن همراهش. »

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 2 اسفند1388  |
 
 
بالا